تبليغاتX
نگرستان
 

ادامه مطلب ...
شنبه 5 آذر1390 :: 19:50 ::  نويسنده : آرش زرتشت

 

Bidari دانلود فیلم ایرانی بیداری رویاها

منتشر کننده فایل: گروه دات ای ار – کانورت اختصاصی از دیسکت ۴٫۷ گیگابایتی

فرمت: MKV

ژانر: اجتماعی , کمدی

حجم: ۴۸۰ مگابایت

بازیگران: ایمن حیایی , هنگامه قاضیانس و سارا خوینی , امیر حسین ارمان , رز رضوی , فریبا جدیکار و حمید فرخ نژاد

خلاصه داستان:مردی که گفته می شد در جنگ ب شهادت رسیده پس از سال ها خبر می رسد که زنده است برادر مرد با همسر مرد ازدواج کرده و اکنون باید با شنیدن خبر زنده بودن برادر همسرش را طلاق دهد.

لینک مستقیم | لینک کمکی| مدیافایر | نمونه کیفیت


 

bidari%202 دانلود فیلم ایرانی بیداری رویاها

شنبه 5 آذر1390 :: 19:33 ::  نويسنده : آرش زرتشت
نمایش نامه ی مقاومت - به خورشید بگو نوشته ی سعید تشکری
?يعقوب رو به شط، سكوت، ناله‏ي يك كاكايي هيئت حليمه سر بر مي‏دارد، كل مي‏كشد.?
يعقوب: آمدي حليمه جان!
حليمه: ناخدا يعقوب، شما كجايه؟
يعقوب شط؟
حليمه: مو مردمو گم كردم برار… ناخدا بود…
بعقوب: حليمه... مونم يعقوب
حليمه: مو ناخدا يعقوب رو مي‏گم... سوار لنج(2) كه مي‏شد... مي‏گفتي شده سوار رخش... تو ناخدا يعقوبو كجا چال كردي پيرمرد؟
يعقوب: تو زن موني! مرده‏اي يا زنده؟ چند وقته ردت گمه… چي‏ شد؟ خورشيد هم كه زبون باز نمي‏كنه… بگو.
حليمه: مي‏گم يعقوب همه ناخداها كه پير مي‏شن فقط اسمشون مي‏مونه؟
يعقوب: حليمه مو هنوز ناخدايم… حرمت كن.
حليمه: ?مي‏خندد? كو لنجت... كو بلمت... كو جاشوهات... كو پسر سالارت؟
يعقوب:همه رفتن؟
حليمه:تو جرا نرفتي ناخدا… ترسيدي؟
يعقوب: يعقوب و ترس؟
حليمه: چند وقته خودتوتو تو آب شط نگاه نكردي؟
يعقوب: تو حليمه موني؟
حليمه: حليمه زن ناخدا يعقوبه،‌ نه يعقوب...
يعقوب: صدا تو ببر زن...
حليمه: ? دور مي‏شود? قفل مي‏زنم... قفل مي‏زنم... قفل مي‏زنم...
?هاي هاي جاشوه‏هاي شط، نفس موج‏هاي ويرانگر، هيئت ايوب بر مي‏خيزد.?
ايوب: ئي آفتاب چشماتو نزد؟
يعقوب:اومدي ناخدا؟
ايوب: اومدم كه برم.
يعقوب: خورشيدت خوبه، يونسم چطوره؟! حليمه اومده بود.
ايوب: چند وقته چشم به ئي آفتات دوختي؟… بست نيست؟
يعقوب: چي بسم نيست؟
ايوب: خب حرف.


ادامه مطلب ...
شنبه 28 آبان1390 :: 18:33 ::  نويسنده : آرش زرتشت
فيلمنامه:
سكوت
محسن مخملباف

روز اول. خانه‏اي كنار آب. صبح.
[دو رختخواب در ايواني مُشرف به آب پهن است. دستي به فُرمي موزون بر در خانه مي‏كوبد. مادر خورشيد از خواب برمي‏خيزد.
دوباره ضربه‏هاي موزون بر در. اين بار خورشيد ـ كه پسربچه‏اي است نه ساله و نابينا ـ از خواب برمي‏خيزد. اما چشم نمي‏گشايد. و با گوشش مادر را تا درِ خانه دنبال مي‏كند. درِ خانه باز مي‏شود ولي خورشيد هر چه مي‏كند صدايي جز صداي يك زنبور نمي‏ش******. دستش را دراز مي‏كند و شيشه‏اي را كه زنبوري در آن است برمي‏دارد. در شيشه را باز مي‏كند و زنبور را پرواز مي‏دهد و رو به آسمان دست به دعا برمي‎دارد.]
خورشيد: اي خداجان، الهكم! تا زنبور به خانه‏اش برگرده، راهش سَفيد باشه، ره گم نزنه.
مادر: [در خانه را مي‏بندد و برمي‏گردد.] خورشيدجان!
خورشيد: هان؟
مادر: صاحب‏خانه آمده است. مي‏گويد كه اجاره پولي خانه را تيييد . اگر كه نتييد اسباب و انجامتان را گرفته از خانه بيرون مي‏پرتايم. تا آخر ماه چند روز ديگر ماندَيْ؟
خورشيد: پنج روز ماندَيْ.

صف نان‎فروشان. دقايقي بعد.
[صفي از دختران نان‎فروش، هر يك قرص ناني در دست. خورشيد و مادرش از جلوي آن‏ها عبور مي‏كنند. مادر يكي دو نان را با دست مي‏سنجد و نمي‏پسندند.]
دختران نان‎فروش: بيا اَپه . بيا آپه. نان ببر خاله‏جان. ارزان كردم. هشتاد سُوم. ارزان ببر. نونه گرمه بين هشتاد سُوم .
خورشيد: [نان‏ها را با دست لمس مي‏كند تا تازگي آن‏ها را بسنجد.] نو ‏نهاتان چند پولَيْ ؟ . . . قاقَيْ . از شما چند پولَيْ؟ . . . سفيدَيْ . . . چند پول؟ . . . قاقَيْ. . . چند پولَيْ از شما؟
دختران نان‏فروش: نان گرمَيْ. بياين خاله‏جان ارزان كرديم.
[خورشيد به صداها گوش مي‏كند. هر يك از دختران براي فروش نان خود چيزي مي‏گويد اما خورشيد سرانجام از زيباترين صدا نان مي‏خرد.]
خورشيد: چند پول نان؟
دختر زيبا: يكصد و بيست سوم. توبَه صد سُوم مي‏تييم.


خورشيد: آچه اين آواز دخترك نغزَيْ .
مادر: كسي كه آوازش نغزَيْ، نان وي نغز نيست خورشيدجان.
دختر زيبا: خاله جان نان من نغزه. منه بينيد خودتان. گيريدمنه . باگيريد .
خورشيد: آچه جان نانش نغزًي.
دختر زيبا: با بيائيد خاله‏جان. با نان گيريد.
[خورشيد نان را گرفته گاز مي‏زند. آن چنان كه گويي صاحب نان را. مادر به نان دست مي‏زند و درمي‏يابد كه پسرش خشك‏ترين نان را خريده است. خورشيد نان را مي‏جود و به موسيقي جويده‏شدن نان گوش مي‏دهد و لذت مي‏برد.]
خورشيد: آچه‏جان نانش سختَي، ليكن آوازش نغزَيْ.


ادامه مطلب ...
شنبه 28 آبان1390 :: 18:31 ::  نويسنده : آرش زرتشت

فيلمنامه سه تابلو


سه تابلو

1. نماي دور از كلبه‏اي چوبي. در زمينة دشتِ سبز. جنگل آنسوتر است. صداي قدقد مرغي كه نمي‏بينيم در كادر. زني با لباس محلي و لهجه‏اي محلي چنان كه هيچ يك از كلمات او را نمي‏توان تشخيص داد از كلبه بيرون مي‏آيد، چيزي را در ايوان مي‏گذارد و چيز ديگري را مي‏برد. دوربين به سمت كلبه به آرامي حركت مي‏كند و از مه رقيق و ملايمي كه همه جا گسترده عبور مي‏كند. از در مي‏گذرد، خانه را همراه زن مي‏كاود و روي تختي متوقف مي‏شود. مردي مو بلند، ريش به خود رها كرده و پف‏آلود خوابيده است.
نوري كه از پنجرة بالاي تخت مي‏تابد صورت مرد را از تاريكي كلبه جدا كرده است. زن همچنان غرغر مي‏كند. مرد از صداي او از جا تكان مي‏خورد، جابه‏جا مي‏شود و سرانجام توي تخت مي‏نشيند. پنجره را مي‏گشايد و بيرون را مي‏نگرد. مه و مرد و پنجره در يك كادر. دوربين با مرد ارتفاع خود را پيش از اين تغيير داده است تا بتوانيم بيرون را از پنجره ببينيم. لحظه‏اي بعد دختري با لباسي كه به سرخي مي‏زند دو گاو را از سمت راست پنجره به سمت چپ مي‏برد. مرد پس مي‏نشيند. دوربين عقب مي‏كشد. طوري كه مرد و تخت و پنجره را در كادر داشته باشيم. مرد از زير تخت، تخته‏اي سه‏لايي را بيرون مي‏كشد كه مي‏نمايد پيش از اين به كار ديگري مي‏آمده و با قلم موي كنار دستش مشغول نقاشي مي‏شود. بادِ ملايمي دو لتة پنجره را تكان مي‏دهد و نوري ملايم بر مرد مي‏ريزد. صداي غرزدن زن را دورتر و نامفهوم‏تر از قبل مي‏شنويم. طوري كه گويي چنان كم مي‏شود كه رو به خاموشي مي‏رود و به جاي آن صداي بازي قلم‏مو را بر تابلو با وضوح بيشتري مي‏شنويم.
دوربين آرام‏آرام به مرد از پشت تابلويش نزديك مي‏شود. چنان كه گاهي چيزي از مرد به جز تابلويش پيدا نيست و گاهي بخشي از صورتش را مي‏بينيم در حالي كه آرام آرام از يك تلاش به رضايت مي‏رسد: (قطع)
2. نماي نزديك از تابلوي نقاشي: «دختري سرخ‏پوش كه دو گاو را از راست كادر به سمت چپ مي‏برد.»
زن از عمق كادري كه تابلو در آن است مي‏آيد. تابلو را مي‏گيرد و با خود مي‏برد. جلوي نما با رفتن تابلو باز مي‏شود به داخل كلبه. الياس پسر دوازده ساله از دست مادرش تابلو را مي‏گيرد و از در كلبه خارج مي‏شود. دوربين به سمت پنجره مي‏چرخد. الياس را مي‏بينيم كه از كلبه دور مي‏شود. دوربين به پايين كادر سر خم مي‏كند. مرد روي تخت دراز كشيده است در تدارك خوابيدن است: (قطع)
3. قايقي در كادر، كنار مرداب، در كادري مهار شده. الياس وارد كادر مي‏شود. با احتياط تابلو را درون قايق مي‏گذارد و به سختي قايق را به آب هل مي‏دهد تا خود و قايق از كادر خارج مي‏شوند: (قطع)
4. نماي ديد الياس در حالي كه بخش جلوي قايق در آب پيش مي‏رود. قايق از زير پلي زنگ‏زده عبور مي‏كند. در آن دوردست كشتي‏ها به چشم مي‏خورند: (قطع)
5. نيمتنة الياس، تابلو را روي زانو گذاشته و به سينه‏اش تكيه داده و پارو مي‏زند. طوري كه تابلو در بازي دست‏ها پنهان و گم مي‏شود. نما نسبتاً طولاني است: (قطع)
6. نماي ديد الياس در حالي كه بخش جلوي قايق در كادر است و رو به سمت ساحلي كه چندين مغازه در آن پيداست پيش مي‏رود. قايق مي‏ايستد و الياس تابلو در دست وارد نما مي‏شود و به سمت مغازه‏اي پيش مي‏رود. دوربين او را دنبال مي‏كند تا نماي كامل ويترين مغازة تابلوفروشي. الياس داخل شده است. مغازه‏دار تابلو را از دست الياس مي‏گيرد و پشت ويترين مي‏گذارد و به او پول مي‏دهد كه از لاي تابلوها به صورت گنگ پيداست. در ويترين تابلو‏هاي مختلفي است اما در بين آن‏ها دو تابلوي مشابه از دختر سرخ‏پوش و دو گاو كه از گوشه كادر به گوشة ديگري مي‏روند به چشم مي‏خورد. الياس از مغازه و كادر بيرون مي‏رود: (قطع)
7. پياده‏رو در كادر. مغازه‏ها سمت راست كادر را تا انتها ادامه مي‏دهند. الياس از عمق به سمت دوربين مي‏آيد. در همين نما داخل مغازه‏اي شده با نان سنگك بيرون مي‏آيد وارد مغازه ديگري شده با دسته‏اي سبزي بيرون مي‏آيد. بعد وارد مغازه جلوي كادر شده مرغي زنده خريده از كادر به سمت پشت دوربين خارج مي‏شود. صداي مرغ در طول‏نما مي‏آيد: (قطع)


ادامه مطلب ...
شنبه 28 آبان1390 :: 18:30 ::  نويسنده : آرش زرتشت

فيلمنامه ناصرالدين شاه آكتور سينما


فيلمنامه:
1370
محسن مخملباف
براي ساختن فيلم ناصرالدين شاه آكتور سينما، طي نه ماه، چهارده بار فيلمنامه نوشته شد، كه هر يك با ديگري تفاوت دارد. فيلمنامه حاضر، آخرين فيلمنامه است كه هنوز با فيلم ساخته شده تفاوت دارد. در طي ساخت فيلم صحنه هايي از اين فيلمنامه كم شده و صحنه هايي بر آن افزوده شده است.

ناصرالدين شاه آكتور سينما
[نماهايي سياه و سفيد از تهران جديد تا قديم، از فيلم هاي مختلف.]
عناوين، به شيوة دو فيلم حاجي آقا آكتور سينما و دختر لر.

پارك، روز.
آتية ميانسال [پروانة معصومي فيلم رگبار] در انتظار خيره به دوردست. عكاسباشي مي‏آيد.
عكاسباشي: آتيه... (آتيه به او نگاه نمي‏كند.) فراق آخر است. با سلطان به فرنگ مي‏روم بابت آوردن اسباب سينموتوگراف (آتيه چيزي نمي‏گويد.) جواني خاطرت هست آتيه؟ همين جا خلوت كرده بوديم. حرف و حديث وصال بود. غافل از آن همه بچه كه ما را مي‏پاييدند.
آتيه: از عنفوان جواني زير اين اشجار نشسته خيال مي‏بافيم. ديروز همين جا در خيال غرقه بودم كه خواب عروسي تو را ديدم. زنان هلهله مي‏كردند. ساقدوش نقاب از عروس تو برداشت تا سلطان رو نما بدهد.
عكاسباشي: به چشم دل مي‏بينم آتيه. عروس ما در زيرنقاب به ماه مي‏ماند.
آتيه: نه به ماه مي‏ماند، نه من بودم.
عكاسباشي: عروس ما كه بود آتيه؟
آتيه: اسباب سينموتوگراف.

كاخ، روز.
[نماهايي مستند از سفر مظفرالدين شاه به فرنگ] دوچرخه‏سواران كالسكه پر پنبة سلطان را تا زير دروازة آذين بسته اسكورت مي‏كنند. فراشباشي و تني چند از بزرگان، كفش ها را در مي‏آورند و از ميان استقبال كنندگان به دست بوس سلطان مي‏روند. عكاسباشي روي گاري مشغول فيلمبرداري است.
فراشباشي: جان، نثار مقدم اقدس همايوني. خانه‏زاد نباشدكه سلطان را بيمار ببيند.
مظفرالدين شاه: سفر طولاني ريقمان را در آورد. چرا مثل دزدان گردنه راه را بسته‏ايد؟
فراشباشي: جهت امر تشريفات قبلة عالم. اهل حرمسرا با ماشين دودي، [نماي مستند از زنان مظفرالدين شاه] نظميه با اسب، و رعايا پياده به استقبال پدر ملت مي‏آيند.
مظفرالدين شاه: عجبا، پدر ملت قاجار اگر اين بي‏پدر است، به چنين ملت و روح پدرش اي بابا. فراشباشي ما نبوديم خبري شده؟
فراشباشي: زنان از پنجاه گذشتة هميشه به نماز، ماهي پانصد تومان مواجب مي‏خواستند قبلة عالم.
مظفرالدين شاه: مي‏داديد!



ادامه مطلب ...
شنبه 28 آبان1390 :: 18:29 ::  نويسنده : آرش زرتشت
فيلمنامه مجنون ليلا
ساحل جزيره اي در عراق، روز.
آن سو فوج دختران زيباي جزيره به سمت ساحل، لي لي كشان. هر يك در لباسي رنگارنگ و همه حامل خيمه اي سپيد و بزرگ بر تختي روان بر دوش.
اين سو خيل پسران رشيد به سمت فوج دختران، هروله كنان. هر يك پوشيده در دشداشه اي سپيد و حامل آينه هايي بزرگ با دل هايي مالامال از عشق " ليلا " زيباترين دختر جزيره كه حالا پوشيده در خيمه است.
دختران خيمه و تخت روان بر زمين نهاده، چهره در نقاب ها مي پوشانند. پسران آينه در دست دور خيمة دختران حلقه زده، آينه ها رو به خيمه مي گيرند. خيمه در آينه ها مكرر شده است.
آن سوتر، گروه مشتاق مادران پير به سمت پسران، شادان و دامن كشان. دستارشان چفيه هاي رنگارنگ است. با سلام دختران، مادران از ته دل لي لي مي كشند و چفيه بر سر پسران مي بندند.
مادر عاطف : (گرة چفيه را مي آزمايد.) تو عاشق تريني عاطف. پس ليلا عروس توست. من خواب نما شده ام.
مادر جميل : داماد تويي جميل. به حافظِ عجم تفأل زده ام.
مادر حُسني : (موهاي آشفتة پسرش را زير چفيه فرو مي برد.) شوريده روي من، شوريده خيال مباش؛ كليد خيمة وصل ليلا بازوي توست. به دلت بگو ليلا را به پاروها فرياد كند.
مادر معصوم : ترديد چرا پسرم؟ اين رسم قبيله است. وقتي كه من ليلاي قبيله بودم، پدرت اول قايقران شد تا من مادر تو باشم. پس چرا خوب پارو نزني پسرم؟
مادر مجنون : اول قايقران نشدي، به درك. هر مجنوني ليلايي دارد. اين ليلا نشد، ليلاي ديگر. مادر دهر هرچه در بطن دارد، يا ليلي است يا مجنون. بر من لعنت كه مجنون زاييدم، بر من لعنت پسرم.



ادامه مطلب ...
شنبه 28 آبان1390 :: 18:28 ::  نويسنده : آرش زرتشت
فيلمنامه نون و گلدون

ريل راه‎آهن، روز:
مردي با چهرة خشن روي ريل مي‏آيد. كلاكتي مكرر وارد كادر شده عناوين فيلم را اعلام مي‏كند. مرد هر لحظه نزديك‎تر مي‏شود.

ورودي شهر، لحظه‏اي بعد:
گنبدي در كادر، مرد نشاني در دست به سوي گنبد مي‏رود. اذان مؤذن‎زاده اردبيلي شنيده مي‏شود. مرد گويي در يك سرازيري فرو مي‏رود.

جلوي درِ يك خانه، ادامه:
مرد در مي‏زند. لحظه‏اي بعد لاي در باز مي‏شود. و دستي پيچيده در چادر، لاي در ديده مي‏شود. از زني كه پشت در است فقط صدايي شنيده مي‏شود.
زن: كيه.
مرد: سلام خانوم. مي‏بخشين من با آقاي محسن مخملباف كار داشتم.
زن: خونه‏شون اين جا نيست آقا.
مرد: به من اين جا‎ رو نشوني دادن.
زن: از اين ور تشريف مي‎برين. كوچة اولي نه، كوچة دومي كه رسيدين، در سوم؛ يه درِ سبز رنگه.
مرد: خيلي ممنون.
در بر دست پيچيده در چادر بسته مي‏شود.

جلوي درِ خانه‏اي ديگر، لحظه‏اي بعد:
مرد نشاني در دست ايستاده است و حيرت‎زده آن را ورانداز مي‏كند. دختربچة كوچكي در يونيفورم سورمه‏اي رنگ مدرسه سر مي‎رسد. از جيبش كليدي درمي‏آورد و در را باز مي‏كند.
مرد: دختر خانوم، شما دختر آقا محسني؟
دختر: بعله.
مرد: مي‏تونين يه لحظه صداش كنين.


ادامه مطلب ...
شنبه 28 آبان1390 :: 18:26 ::  نويسنده : آرش زرتشت
خداحافظ سينما

خيابان، روز:
زينال از سفارت فرانسه در ايران بيرون مي‏آيد. اوراقي در دست اوست و سوار ماشينش مي‏شود. قبل از آن كه راه بيفتد يكي از درون صف جلو مي‏آيد و به شيشه مي‏زند. زينال شيشه را پائين مي‏كشد.
مرد: آقا چي شد، شما ويزاتو گرفتي؟
زينال: نخير منم هي مي‏رم و مي‏آم.
مرد: آخه چي مي گن، معلومه حرف حسابشون چيه؟
زينال: مشكل مال طرح شنگنِ ديگه. شما يه كشور كه مي‏خواي بري، بايد هفت تا كشور اوكي بدن تا بتوني بري.
مرد: يعني من مي‏خوام برم فرانسه، از هيتلر آلمان و فرانكوي اسپانيام بايد اجازه بگيرم؟ خوبه والله.
زينال: اونا مرزهاي بين خودشونو شل كردند، مرزهاي بين ما و خودشونو سفت كردند. بالاخره مرزها‎ رو كه نمي‏شه ريخت دور. هرچي رو از يه جا ورداري بايد يه جاي ديگه بذاريش.
مرد از ماشين دور شده به صف برمي‏گردد. زينال ضبط ماشين را روشن مي‏كند، موسيقي سلام سينما پخش مي‏شود. درون ماشين پر از اوراق مربوط به فيلم و حلقه‏هاي فيلم و حلقه‏هاي صداست. قسمتي از عناوين فيلم روي عبور ماشين زينال در خيابان‏ها مي‏آيد.

خانه جودت، روز:
زينال زنگ خانه‏اي را مي‏زند. از آيفون جواب مي‏آيد.
زن: بعله؟


ادامه مطلب ...
شنبه 28 آبان1390 :: 18:25 ::  نويسنده : آرش زرتشت
.: Weblog Themes By PICHAK :.
 
نگرستان
صفحه نخست             مدیر وبلاگ            پست الکترونیک         آرشیو مطالب         عناوین مطالب
دوشنبه 21 آذر1390 :: 12:41 ::  نويسنده : آرش زرتشت

عکس ها و معرفی بهترین رقاص های منتخب جهان!!

به گزارش ایران ناز در یک نظر سنجی جامع در سایت بهترین های جهان 10 نفر از بهترین رقاص ها به شرح زیر مشخص شدند



ادامه مطلب ...
دوشنبه 21 آذر1390 :: 12:26 ::  نويسنده : آرش زرتشت

خلاصه داستان :این فیلم نگاهی دارد به خانواده ای نوگرا در تهران. فیلم زندگی دختر شانزده سالۀ این خانواده، عاطفه و دوست او شیرین را نشان می‌دهد که پدر و مادرش به دلیل مخالفت با حکومت ایران اعدام شده‌اند. این دو مانند بسیاری از دختران همسن خود در حال تجربۀ دوستی‌های نوجوانی و آشنایی با جنسیت خود هستند. آن هم در جامعه ای سرکوبگر که توجه چندانی به زنان ندارد.آنها طغیان خود را با مصرف مواد مخدر و شرکت در میهمانی‌های شبانه یا کلوپ‌های زیرزمینی نشان می‌دهند. با این حال تنها عصیان واقعی آنها در تخیلات شان رخ می‌دهد

دانلود از سرور کمکی

http://amonshare.com/n1611mo51rrh/Circumstance_2011_Baran_Movie_%5BMySafalbum%5D.mkv.html

دوشنبه 21 آذر1390 :: 12:23 ::  نويسنده : آرش زرتشت
  

سری جدید و متفاوت پوسترهای بازیگران ایرانی

 


TakeDel.Com | بالاترین برگ ایرانیان

 
   

تبادل لینک

خرید بک لینک