|
نگرستان آخرین مطالب
لینک های مفید دوشنبه 21 آذر1390 :: 12:41 ::
نويسنده : آرش زرتشت
دوشنبه 21 آذر1390 :: 12:29 ::
نويسنده : آرش زرتشت
![]() به گزارش ایران ناز در یک نظر سنجی جامع در سایت بهترین های جهان 10 نفر از بهترین رقاص ها به شرح زیر مشخص شدند ادامه مطلب ... دوشنبه 21 آذر1390 :: 12:26 ::
نويسنده : آرش زرتشت
خلاصه داستان :این فیلم نگاهی دارد به خانواده ای نوگرا در تهران. فیلم زندگی دختر شانزده سالۀ این خانواده، عاطفه و دوست او شیرین را نشان میدهد که پدر و مادرش به دلیل مخالفت با حکومت ایران اعدام شدهاند. این دو مانند بسیاری از دختران همسن خود در حال تجربۀ دوستیهای نوجوانی و آشنایی با جنسیت خود هستند. آن هم در جامعه ای سرکوبگر که توجه چندانی به زنان ندارد.آنها طغیان خود را با مصرف مواد مخدر و شرکت در میهمانیهای شبانه یا کلوپهای زیرزمینی نشان میدهند. با این حال تنها عصیان واقعی آنها در تخیلات شان رخ میدهد
http://amonshare.com/n1611mo51rrh/Circumstance_2011_Baran_Movie_%5BMySafalbum%5D.mkv.html دوشنبه 21 آذر1390 :: 12:23 ::
نويسنده : آرش زرتشت
شنبه 5 آذر1390 :: 20:28 ::
نويسنده : آرش زرتشت
شنبه 5 آذر1390 :: 20:26 ::
نويسنده : آرش زرتشت
شنبه 5 آذر1390 :: 20:16 ::
نويسنده : آرش زرتشت
شنبه 5 آذر1390 :: 20:6 ::
نويسنده : آرش زرتشت
شنبه 5 آذر1390 :: 20:0 ::
نويسنده : آرش زرتشت
شنبه 5 آذر1390 :: 19:58 ::
نويسنده : آرش زرتشت
شنبه 5 آذر1390 :: 19:56 ::
نويسنده : آرش زرتشت
شنبه 5 آذر1390 :: 19:50 ::
نويسنده : آرش زرتشت
منتشر کننده فایل: گروه دات ای ار – کانورت اختصاصی از دیسکت ۴٫۷ گیگابایتی فرمت: MKV ژانر: اجتماعی , کمدی حجم: ۴۸۰ مگابایت بازیگران: ایمن حیایی , هنگامه قاضیانس و سارا خوینی , امیر حسین ارمان , رز رضوی , فریبا جدیکار و حمید فرخ نژاد خلاصه داستان:مردی که گفته می شد در جنگ ب شهادت رسیده پس از سال ها خبر می رسد که زنده است برادر مرد با همسر مرد ازدواج کرده و اکنون باید با شنیدن خبر زنده بودن برادر همسرش را طلاق دهد. لینک مستقیم | لینک کمکی| مدیافایر | نمونه کیفیت
شنبه 5 آذر1390 :: 19:33 ::
نويسنده : آرش زرتشت
نمایش نامه ی مقاومت - به خورشید بگو نوشته ی سعید تشکری ?يعقوب رو به شط، سكوت، نالهي يك كاكايي هيئت حليمه سر بر ميدارد، كل ميكشد.? يعقوب: آمدي حليمه جان! حليمه: ناخدا يعقوب، شما كجايه؟ يعقوب شط؟ حليمه: مو مردمو گم كردم برار… ناخدا بود… بعقوب: حليمه... مونم يعقوب حليمه: مو ناخدا يعقوب رو ميگم... سوار لنج(2) كه ميشد... ميگفتي شده سوار رخش... تو ناخدا يعقوبو كجا چال كردي پيرمرد؟ يعقوب: تو زن موني! مردهاي يا زنده؟ چند وقته ردت گمه… چي شد؟ خورشيد هم كه زبون باز نميكنه… بگو. حليمه: ميگم يعقوب همه ناخداها كه پير ميشن فقط اسمشون ميمونه؟ يعقوب: حليمه مو هنوز ناخدايم… حرمت كن. حليمه: ?ميخندد? كو لنجت... كو بلمت... كو جاشوهات... كو پسر سالارت؟ يعقوب:همه رفتن؟ حليمه:تو جرا نرفتي ناخدا… ترسيدي؟ يعقوب: يعقوب و ترس؟ حليمه: چند وقته خودتوتو تو آب شط نگاه نكردي؟ يعقوب: تو حليمه موني؟ حليمه: حليمه زن ناخدا يعقوبه، نه يعقوب... يعقوب: صدا تو ببر زن... حليمه: ? دور ميشود? قفل ميزنم... قفل ميزنم... قفل ميزنم... ?هاي هاي جاشوههاي شط، نفس موجهاي ويرانگر، هيئت ايوب بر ميخيزد.? ايوب: ئي آفتاب چشماتو نزد؟ يعقوب:اومدي ناخدا؟ ايوب: اومدم كه برم. يعقوب: خورشيدت خوبه، يونسم چطوره؟! حليمه اومده بود. ايوب: چند وقته چشم به ئي آفتات دوختي؟… بست نيست؟ يعقوب: چي بسم نيست؟ ايوب: خب حرف. ادامه مطلب ... شنبه 28 آبان1390 :: 18:33 ::
نويسنده : آرش زرتشت
فيلمنامه: سكوت محسن مخملباف روز اول. خانهاي كنار آب. صبح. [دو رختخواب در ايواني مُشرف به آب پهن است. دستي به فُرمي موزون بر در خانه ميكوبد. مادر خورشيد از خواب برميخيزد. دوباره ضربههاي موزون بر در. اين بار خورشيد ـ كه پسربچهاي است نه ساله و نابينا ـ از خواب برميخيزد. اما چشم نميگشايد. و با گوشش مادر را تا درِ خانه دنبال ميكند. درِ خانه باز ميشود ولي خورشيد هر چه ميكند صدايي جز صداي يك زنبور نميش******. دستش را دراز ميكند و شيشهاي را كه زنبوري در آن است برميدارد. در شيشه را باز ميكند و زنبور را پرواز ميدهد و رو به آسمان دست به دعا برميدارد.] خورشيد: اي خداجان، الهكم! تا زنبور به خانهاش برگرده، راهش سَفيد باشه، ره گم نزنه. مادر: [در خانه را ميبندد و برميگردد.] خورشيدجان! خورشيد: هان؟ مادر: صاحبخانه آمده است. ميگويد كه اجاره پولي خانه را تيييد . اگر كه نتييد اسباب و انجامتان را گرفته از خانه بيرون ميپرتايم. تا آخر ماه چند روز ديگر ماندَيْ؟ خورشيد: پنج روز ماندَيْ. صف نانفروشان. دقايقي بعد. [صفي از دختران نانفروش، هر يك قرص ناني در دست. خورشيد و مادرش از جلوي آنها عبور ميكنند. مادر يكي دو نان را با دست ميسنجد و نميپسندند.] دختران نانفروش: بيا اَپه . بيا آپه. نان ببر خالهجان. ارزان كردم. هشتاد سُوم. ارزان ببر. نونه گرمه بين هشتاد سُوم . خورشيد: [نانها را با دست لمس ميكند تا تازگي آنها را بسنجد.] نو نهاتان چند پولَيْ ؟ . . . قاقَيْ . از شما چند پولَيْ؟ . . . سفيدَيْ . . . چند پول؟ . . . قاقَيْ. . . چند پولَيْ از شما؟ دختران نانفروش: نان گرمَيْ. بياين خالهجان ارزان كرديم. [خورشيد به صداها گوش ميكند. هر يك از دختران براي فروش نان خود چيزي ميگويد اما خورشيد سرانجام از زيباترين صدا نان ميخرد.] خورشيد: چند پول نان؟ دختر زيبا: يكصد و بيست سوم. توبَه صد سُوم ميتييم. خورشيد: آچه اين آواز دخترك نغزَيْ . مادر: كسي كه آوازش نغزَيْ، نان وي نغز نيست خورشيدجان. دختر زيبا: خاله جان نان من نغزه. منه بينيد خودتان. گيريدمنه . باگيريد . خورشيد: آچه جان نانش نغزًي. دختر زيبا: با بيائيد خالهجان. با نان گيريد. [خورشيد نان را گرفته گاز ميزند. آن چنان كه گويي صاحب نان را. مادر به نان دست ميزند و درمييابد كه پسرش خشكترين نان را خريده است. خورشيد نان را ميجود و به موسيقي جويدهشدن نان گوش ميدهد و لذت ميبرد.] خورشيد: آچهجان نانش سختَي، ليكن آوازش نغزَيْ. ادامه مطلب ... شنبه 28 آبان1390 :: 18:31 ::
نويسنده : آرش زرتشت
فيلمنامه سه تابلو سه تابلو
1. نماي دور از كلبهاي چوبي. در زمينة دشتِ سبز. جنگل آنسوتر است. صداي قدقد مرغي كه نميبينيم در كادر. زني با لباس محلي و لهجهاي محلي چنان كه هيچ يك از كلمات او را نميتوان تشخيص داد از كلبه بيرون ميآيد، چيزي را در ايوان ميگذارد و چيز ديگري را ميبرد. دوربين به سمت كلبه به آرامي حركت ميكند و از مه رقيق و ملايمي كه همه جا گسترده عبور ميكند. از در ميگذرد، خانه را همراه زن ميكاود و روي تختي متوقف ميشود. مردي مو بلند، ريش به خود رها كرده و پفآلود خوابيده است. نوري كه از پنجرة بالاي تخت ميتابد صورت مرد را از تاريكي كلبه جدا كرده است. زن همچنان غرغر ميكند. مرد از صداي او از جا تكان ميخورد، جابهجا ميشود و سرانجام توي تخت مينشيند. پنجره را ميگشايد و بيرون را مينگرد. مه و مرد و پنجره در يك كادر. دوربين با مرد ارتفاع خود را پيش از اين تغيير داده است تا بتوانيم بيرون را از پنجره ببينيم. لحظهاي بعد دختري با لباسي كه به سرخي ميزند دو گاو را از سمت راست پنجره به سمت چپ ميبرد. مرد پس مينشيند. دوربين عقب ميكشد. طوري كه مرد و تخت و پنجره را در كادر داشته باشيم. مرد از زير تخت، تختهاي سهلايي را بيرون ميكشد كه مينمايد پيش از اين به كار ديگري ميآمده و با قلم موي كنار دستش مشغول نقاشي ميشود. بادِ ملايمي دو لتة پنجره را تكان ميدهد و نوري ملايم بر مرد ميريزد. صداي غرزدن زن را دورتر و نامفهومتر از قبل ميشنويم. طوري كه گويي چنان كم ميشود كه رو به خاموشي ميرود و به جاي آن صداي بازي قلممو را بر تابلو با وضوح بيشتري ميشنويم. دوربين آرامآرام به مرد از پشت تابلويش نزديك ميشود. چنان كه گاهي چيزي از مرد به جز تابلويش پيدا نيست و گاهي بخشي از صورتش را ميبينيم در حالي كه آرام آرام از يك تلاش به رضايت ميرسد: (قطع) 2. نماي نزديك از تابلوي نقاشي: «دختري سرخپوش كه دو گاو را از راست كادر به سمت چپ ميبرد.» زن از عمق كادري كه تابلو در آن است ميآيد. تابلو را ميگيرد و با خود ميبرد. جلوي نما با رفتن تابلو باز ميشود به داخل كلبه. الياس پسر دوازده ساله از دست مادرش تابلو را ميگيرد و از در كلبه خارج ميشود. دوربين به سمت پنجره ميچرخد. الياس را ميبينيم كه از كلبه دور ميشود. دوربين به پايين كادر سر خم ميكند. مرد روي تخت دراز كشيده است در تدارك خوابيدن است: (قطع) 3. قايقي در كادر، كنار مرداب، در كادري مهار شده. الياس وارد كادر ميشود. با احتياط تابلو را درون قايق ميگذارد و به سختي قايق را به آب هل ميدهد تا خود و قايق از كادر خارج ميشوند: (قطع) 4. نماي ديد الياس در حالي كه بخش جلوي قايق در آب پيش ميرود. قايق از زير پلي زنگزده عبور ميكند. در آن دوردست كشتيها به چشم ميخورند: (قطع) 5. نيمتنة الياس، تابلو را روي زانو گذاشته و به سينهاش تكيه داده و پارو ميزند. طوري كه تابلو در بازي دستها پنهان و گم ميشود. نما نسبتاً طولاني است: (قطع) 6. نماي ديد الياس در حالي كه بخش جلوي قايق در كادر است و رو به سمت ساحلي كه چندين مغازه در آن پيداست پيش ميرود. قايق ميايستد و الياس تابلو در دست وارد نما ميشود و به سمت مغازهاي پيش ميرود. دوربين او را دنبال ميكند تا نماي كامل ويترين مغازة تابلوفروشي. الياس داخل شده است. مغازهدار تابلو را از دست الياس ميگيرد و پشت ويترين ميگذارد و به او پول ميدهد كه از لاي تابلوها به صورت گنگ پيداست. در ويترين تابلوهاي مختلفي است اما در بين آنها دو تابلوي مشابه از دختر سرخپوش و دو گاو كه از گوشه كادر به گوشة ديگري ميروند به چشم ميخورد. الياس از مغازه و كادر بيرون ميرود: (قطع) 7. پيادهرو در كادر. مغازهها سمت راست كادر را تا انتها ادامه ميدهند. الياس از عمق به سمت دوربين ميآيد. در همين نما داخل مغازهاي شده با نان سنگك بيرون ميآيد وارد مغازه ديگري شده با دستهاي سبزي بيرون ميآيد. بعد وارد مغازه جلوي كادر شده مرغي زنده خريده از كادر به سمت پشت دوربين خارج ميشود. صداي مرغ در طولنما ميآيد: (قطع) ادامه مطلب ... شنبه 28 آبان1390 :: 18:30 ::
نويسنده : آرش زرتشت
فيلمنامه ناصرالدين شاه آكتور سينما فيلمنامه: ادامه مطلب ... شنبه 28 آبان1390 :: 18:29 ::
نويسنده : آرش زرتشت
فيلمنامه مجنون ليلا ساحل جزيره اي در عراق، روز. آن سو فوج دختران زيباي جزيره به سمت ساحل، لي لي كشان. هر يك در لباسي رنگارنگ و همه حامل خيمه اي سپيد و بزرگ بر تختي روان بر دوش. اين سو خيل پسران رشيد به سمت فوج دختران، هروله كنان. هر يك پوشيده در دشداشه اي سپيد و حامل آينه هايي بزرگ با دل هايي مالامال از عشق " ليلا " زيباترين دختر جزيره كه حالا پوشيده در خيمه است. دختران خيمه و تخت روان بر زمين نهاده، چهره در نقاب ها مي پوشانند. پسران آينه در دست دور خيمة دختران حلقه زده، آينه ها رو به خيمه مي گيرند. خيمه در آينه ها مكرر شده است. آن سوتر، گروه مشتاق مادران پير به سمت پسران، شادان و دامن كشان. دستارشان چفيه هاي رنگارنگ است. با سلام دختران، مادران از ته دل لي لي مي كشند و چفيه بر سر پسران مي بندند. مادر عاطف : (گرة چفيه را مي آزمايد.) تو عاشق تريني عاطف. پس ليلا عروس توست. من خواب نما شده ام. مادر جميل : داماد تويي جميل. به حافظِ عجم تفأل زده ام. مادر حُسني : (موهاي آشفتة پسرش را زير چفيه فرو مي برد.) شوريده روي من، شوريده خيال مباش؛ كليد خيمة وصل ليلا بازوي توست. به دلت بگو ليلا را به پاروها فرياد كند. مادر معصوم : ترديد چرا پسرم؟ اين رسم قبيله است. وقتي كه من ليلاي قبيله بودم، پدرت اول قايقران شد تا من مادر تو باشم. پس چرا خوب پارو نزني پسرم؟ مادر مجنون : اول قايقران نشدي، به درك. هر مجنوني ليلايي دارد. اين ليلا نشد، ليلاي ديگر. مادر دهر هرچه در بطن دارد، يا ليلي است يا مجنون. بر من لعنت كه مجنون زاييدم، بر من لعنت پسرم. ادامه مطلب ... شنبه 28 آبان1390 :: 18:28 ::
نويسنده : آرش زرتشت
فيلمنامه نون و گلدون ريل راهآهن، روز: مردي با چهرة خشن روي ريل ميآيد. كلاكتي مكرر وارد كادر شده عناوين فيلم را اعلام ميكند. مرد هر لحظه نزديكتر ميشود. ورودي شهر، لحظهاي بعد: گنبدي در كادر، مرد نشاني در دست به سوي گنبد ميرود. اذان مؤذنزاده اردبيلي شنيده ميشود. مرد گويي در يك سرازيري فرو ميرود. جلوي درِ يك خانه، ادامه: مرد در ميزند. لحظهاي بعد لاي در باز ميشود. و دستي پيچيده در چادر، لاي در ديده ميشود. از زني كه پشت در است فقط صدايي شنيده ميشود. زن: كيه. مرد: سلام خانوم. ميبخشين من با آقاي محسن مخملباف كار داشتم. زن: خونهشون اين جا نيست آقا. مرد: به من اين جا رو نشوني دادن. زن: از اين ور تشريف ميبرين. كوچة اولي نه، كوچة دومي كه رسيدين، در سوم؛ يه درِ سبز رنگه. مرد: خيلي ممنون. در بر دست پيچيده در چادر بسته ميشود. جلوي درِ خانهاي ديگر، لحظهاي بعد: مرد نشاني در دست ايستاده است و حيرتزده آن را ورانداز ميكند. دختربچة كوچكي در يونيفورم سورمهاي رنگ مدرسه سر ميرسد. از جيبش كليدي درميآورد و در را باز ميكند. مرد: دختر خانوم، شما دختر آقا محسني؟ دختر: بعله. مرد: ميتونين يه لحظه صداش كنين. ادامه مطلب ... شنبه 28 آبان1390 :: 18:26 ::
نويسنده : آرش زرتشت
خداحافظ سينما خيابان، روز: زينال از سفارت فرانسه در ايران بيرون ميآيد. اوراقي در دست اوست و سوار ماشينش ميشود. قبل از آن كه راه بيفتد يكي از درون صف جلو ميآيد و به شيشه ميزند. زينال شيشه را پائين ميكشد. مرد: آقا چي شد، شما ويزاتو گرفتي؟ زينال: نخير منم هي ميرم و ميآم. مرد: آخه چي مي گن، معلومه حرف حسابشون چيه؟ زينال: مشكل مال طرح شنگنِ ديگه. شما يه كشور كه ميخواي بري، بايد هفت تا كشور اوكي بدن تا بتوني بري. مرد: يعني من ميخوام برم فرانسه، از هيتلر آلمان و فرانكوي اسپانيام بايد اجازه بگيرم؟ خوبه والله. زينال: اونا مرزهاي بين خودشونو شل كردند، مرزهاي بين ما و خودشونو سفت كردند. بالاخره مرزها رو كه نميشه ريخت دور. هرچي رو از يه جا ورداري بايد يه جاي ديگه بذاريش. مرد از ماشين دور شده به صف برميگردد. زينال ضبط ماشين را روشن ميكند، موسيقي سلام سينما پخش ميشود. درون ماشين پر از اوراق مربوط به فيلم و حلقههاي فيلم و حلقههاي صداست. قسمتي از عناوين فيلم روي عبور ماشين زينال در خيابانها ميآيد. خانه جودت، روز: زينال زنگ خانهاي را ميزند. از آيفون جواب ميآيد. زن: بعله؟ ادامه مطلب ... شنبه 28 آبان1390 :: 18:25 ::
نويسنده : آرش زرتشت
|
||